تبليغاتX
engel one

engel one

نمیفهمه که قلبم مال اونه ... نمیتونه تنها بمونه .... نمیشه از عشق هر چیزو بخونه ....

 

یه مدت شد که دیگه ازش هیچ خبری نبوود، منم روز جمعه حدودای ظهر بود که بهش زنگ زدم خیلی هم زنگ زدم از قصد این کارو کردم

چون میدونستم اگه شرکت داییش باشه جواب نمیده اگه خونه باشه حتما جواب میده

که جواب نداد و فهمیدم که توی شرکت داییش داره خوش گذرونی میکنه منم یه چند تا اس ام اس زدم بهش

که نه میخوام یه بار دیگه صداتو بشنوم نه میخوام یه بار دیگه ببینمت نه کاری باهات دارم

فقط یه شماره حساب بهم بده همین

بعد دوباره نوشتم که :من راجع به تو اشتباه کردم و مثل ... پشیمونم

از اینکه روحمو ، عشقمو، احساسم رو بهت دادم پشیمونم

تو لایق پاکی و صداقت من نبودی

دلم میخواد بیمیرم

از خودم بدم میاد و چندشم میشه

هر چیز بین ما بود دیگه تموم شد

دیگه نمیخوام حتی اتفاقی ببینمت ،یادت کنم هرچی هم ازت دارم دور ریختم...

فقط شماره حسابی که گفتم بهم بده همین

خدانگهدار

حتی جواب این س م س هارو هم نداد تا 3 ساعت بعد که دیگه کارش تموم شده بود و خانوم و رسونده بود به مقصد و موقع برگشت که هنوز توی ماشین بود بهم زنگ زد

اولش نمیخواستم جواب بدم اما دیگه برام مهم نبود

جواب دادم

گفت اینا چیه ؟ من نفهمیدم چی شده ؟

گفتم فوق لیسانس داری نمیتونی 2تا س م س ساده رو بخونی ؟ کاری که بهت گفتم و بکن همین

با تعجب گفت باشه منم گفتم خداحافظ...

که بعد شماره حسابش رو س م س کرد و گفت قابلتو نداشت ...

دیگه تحملشو نداشتم

تحمل دروغاش ، حرفاش

اینکه تا فیلش یاد هندستون میکرد یاد من میافتاد و فقط دنبال یه چیز بود....

از دوستی باهاش پشیمونم و ازش بدم اومده بود دیگه حتی فکرش و یادشم اذیتم میکنه و روحم رو عذاب میده

دلم میخواست بهش میگفتم :

اگه یکی باشه تو دنیا با تمام وجود عاشقانه دوستت داشت من بودم

اگه یکی باشه که تو دنیا با تمام خوبی و بدی هات تونست کنار بیاد من بودم

اگه یکی باشه تو دنیا که باهات صادق بوده من بودم

اگه یکی باشه تو دنیا که بهت خیانت نکرد و به جز تو به کسی فکر نکرد من بودم

اگه یکی باشه تو دنیا که ازت متنفر باشه اون منم

اگه یکی باشه تو دنیا که هرگز نبخشتت اون منم (میدونی چرا بخاطر حرفی که زدی و گفتی گولم زدی )

میخواستم بهش بگم و بلند داد بزنم بگم

تو همونقدر که داری تحصیلاتت رو بیشتر میکنی همونقدر داری تو کثافت و لجن فرو میری ....

نمیخواستم با تو توی لجنی که افتادی بیافتم و دو روز دیگه حال و احوالم مثل تو بشه در عین حال با چند نفر خوش بگذرونم و عشق و حال کنم

من میخوام خوشبخت بشم

میخوام مثل یه انسان زندگی کنم

مثل انسانیکه به یه سری چیزا متعهده ، مثل کسی که اعتقاداتش هنوز پا برجاست کسی مثل خدارو قبول داره به مرگ و زندگی پس از مرگ اعتقاد داره

نمیخوام مثل یه جونور که چیزی حالیش نیست سرم کنم زیر برف و یه زندگی نکبتی رو با اینو اون تجربه کنم و بهش بگم آزادی بگم زندگی بگم بهشت....

2سال از زندگیم و صرفت کردم دیگه بسه من میخوام انسان باشم

میخوام پاک بمیرم و وقتی مردم انسانای درست و حسابی برام دعای آمرزش بکنن

نه چندتا آدم هرزه و اوباشه هرجایی که بگن گور باباش به درک که مرد....

حالا فهمیدی چرا پشیمونم ؟

فهمیدی چرا ازت متنفرم؟

********************************************************

از وقتی که رسما از زندگیم رفت بیرون زندگیم روی قشنگی پیدا کرد فهمیدم کسی هست که آرزوش رسیدن به منه

کسی که مثل یه انسان بود

از نظر من مردا همه یه جورا حتی خوب و بدشون هم یه جوره

خوب ندارن ....

همیشه دلم میخواست یه روزی رو ببینم که آرزوی یه نفر باشم

رویاش ، هدفش ، زندگیش باشم

کم کم داشتم به آرزو رسیدن رو حس میکردو طعم قشنگش رو میچشیدم ....

در مورد آینده م مرددم نمیدونم چیکار کنم

دلم میخواد ازدواج کنم اما مشکلات خانواده و پدر اجازه این کارو نمیده ... خصوصا پدرم ....

   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 2:8  توسط engel  | 

از دیروز تا امروز...

به اینکه مهیار از نوشین خواستگاری کرده باشه شک داشتم ،برای همین دنباله ی قضیه رو پیگیری کردم ببینم حقیقت داره یا نه ... بعد از یه کاراگاه بازی حسابی فهمیدم دروغ بوده.. منم کلا دیگه بیخیال شدم با اینکه خیلی ازش خوشم اومده بود ،انقدر که دیگه به اسحاق فکر نمیکردم و کلا انگار یادم رفته بود.... با اینکه مهیار و دیگه ندیدم و بهشم فکر نمیکنم اما انگار اون احساس قشنگی که توی من بوجود آورده بود کهنه گی های گذشته رو پاک کرده بودو قلبم خالی شده بود از احساس ... انگار تازه یه قلب بهم پیوند شده ،قلبی که کسی توش نبوده و نیست ....

همینطوری روزا گذشت تا اینکه دوست قدیمیم بهم زنگ زد و از کارو مشکلاتش گفت

منم گفتم منم مشکل دارم الان توی حساب کتابام یکمی پول کم آوردم گفت چرا به من نگفتی من دوستتم بهم میگفتی

بهم گفت اون مقدارو بهت میدم هروقت خواستی بیا بگیر

اولش گفتم جوگیر شده یچیزی گفته اما فرداش بهش س م س دادم و گفت به بانک نمیرسه و برم ازش بگیرم

ساعت 6بود تقریبا رفتم و 6:30 یا 45 اونجا بودم گفت که حس نداره بیاد بیرون منم رفتم خونشون... یکمی نشستیم و میوه و پذیرایی ،هر کاری کردم که اون حس قدیمی رو داشته باشم نداشتم انگار برام غریبه بود رفت سر کاراش و راجع به کارش و مقاله ش که چاپ شده بود و کارای عقب افتادش گفت ساعت 7:30 بود که دیگه آماده شدم که برگردم...

وقتی برگشتم از خودم بدم اومده بود ،چراشو نفهمیدم اما بدم اومده بود... حتی بدم میومد به خودم دست بزنم با اینکه اتفاقی هم نیافتاد مثل یه مهمون باهام بخورد کرد ،گفته بود رسیدی بهم خبر بده منم خبر حدود8:15 بود که رسیدم خبر دادم اما دیگه جوابم رو نداد راستش منم دیگه خبری تا امروز ازش ندارم ....

تواین یکی دوهفته از طرف خالم با یکی آشنا شدم که اسم دیما بود اونم خیلی پسر خوبی بود شوخ و مهربون ازش خوشم میومد اما بقول دوستم مثل برف زمستون بود امسال بود سال دیگه نبود 2بار بیشتر با هم حرف نزدیم اونم بخاطر شرایط کاریش ...

دیروزم که یکی دیگه از دوستای قدیمیم رو توی نت پیدا کردم بعد از یه سال که گم شده بود و ازش یک دفعه بیخبر شدم

اسمش سامان بود 7سال بود که باهم دوست بودیم اما دوتا دوست نه دوست پسرو دوست دختر خاطرات خوبی باهاش دارم تقریبا خیلی خوب بود اما همیشه یه مشکلی داشت خیلی وقتا میدیدم که دلش میخواست از مشکلش بگه اما هرگز فرصت نشد

کلی ابراز ندامت و این حرفا کرد و بعد 2تا شماره های جدیدش رو داد که بازم باهم در ارتباط باشیم....

فعلا که خبرای جدید این بود .... موفق باشید..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 16:0  توسط engel  | 

سر جمع خاطراتم تا امروز....

 

 

سلام

خوبید؟

یه معرفی کوچیک میکنم از خودم

۲۳ سالمه از تهران

دانشجو هستم و الانم نزدیک به 8ساله که وبلاگ مینویسم عاشق نووشتنم... بخاطر بعضی مسایل وبلاگم رو تا مدت زیادی بستم و اومدم به این خونه ی قدیمه خودم....که از خودم و احساس واقعیم بنویسم..

نزدیک به 2سال بود که با یه نفر دوست بودم

تو این دوسال یه سال کامل عاشقش بودم خیلی دوستش داشتم

بین همه ی عشقی که به هم داشتیم تنهام گذاشت و رفت ... رفت جایی که یه چیزی رو تجربه کنه که با من نمیشد تجربش کرد... یک ماه تموم مثل کودن ها گریه کردم..نمیخواستم باور کنم که چی شده ! حقیقت رو قبول نمیکردم...زندگی برام جهنم بود وقتی اون کنارم نبود با یکی از بچه ها ی دانشگاه دوست شدم

از حرفای عاشقانش حالم بد میشد .... از شوخیاش از حرفاش... اما بهتر از هیچی بود اما دوستیم رو باهاش تموم کردم سر 2 ماه... انقدر ازش بدم میومد که تو خاطراتم زیاد ثبت نشد...

دوماه گذشت ... خطم و عوض کرده بودم به گوشی مامانم س م س داد و ابراز دلتنگی کرد و بخشش... فهمیدم چی میخواست.. ازش بیخبر نبودم تو این دوماه آمار همه چیز و همه کس رو داشتم ...

کم کم روش باز شد 3-4 روز س م س داد و زنگ زد و قرار گذاشت خیلی خوشحال بودم از این بابت که بازم کنارم بود وقتی کنارش بودم اشک گوشه ی چشمش برام از هر عذر خواهی کافی ترو سند تر بود که بفهمم که پشیمون شده از کارش ... منم برگشتم..به رابطه ای که به یه مو بند شده بود ....رابطه ای که عشقش بیشتر اما اعتمادش کمرنگتر شده بود ...

رابطه ای که کسی نمیخواست اون یکی رو از دست بده اما برای نگه داشتنش همه کاری نمیکرد.... هرچی بیشتر میگذشت بیشتر وابسته میشدم

از طرفی هم او عفریته ای که باهاش دوست شده بود دست از سرمون بر نمیداشت منو شکنجه روحی میداد و اون عذااب میداد با اومدن در خونشون و آبرو ریزی کردن ....

روحم خسته شده بود اونم خیلی درکم نمیکرد فقط میگفت آروم باش جوابشو نده کاری بهش نداشته باش .... میگفت من فقط تورو دوست دارم اما دیگه بهم نمیگفت که من عشقتم فقط میگفت دوستم داره تا همیشه .. اما من قلبم همیشه سرشار از عشق بود .... تا قبل از عید امسال که فهمیدم این همه دوستت دارم دوستت دارمهایی که میگه حتی براش اندازه یه خاطره ی گم شده هم نبودم از من حتی حرفی به زبونش نیومد ... اما اون عفریته ی هرزه خوب به یادش مونده بود حتی روز شماری هم براش میکرد که دقیق چند روز و ماه بود که نبوده....

توی این مدتها یه پسری هم عاشق من شده بوده که من بیخبر بودم 20روز بعد از عید باهاش تموم کردم چه گریه ها که نکرد و چه حرفایی که نزد اما من دیگه برام مهم نبود

یه تیکه سنگ شده بودم که شیشه ی دل مردم و میشکست و سرگرمی تازه ش شده بود ...

به اندازه ی تاپ سواری ها ی کودکانه بهم شوق میداد .... از اینکه یکی تا دیروز بود و الان نبود سر مست میشدم ... بیکار نبودم با یه پسر دیگه که آشنا هم بود دوست شده بودم اما به نیت ازدواج اولش جدی نگرفته بوودم میگفت از اولین باری که دیده بوده منو دل سپرده .... اما من نمیتونستم باهاش باشم

خیلی خوب بود بهانه دستم نمیداد اگه خیلی تلاش میکردم بهانه میگرفتم انقدر بزرگ بود که میبخشید و عذر خواهی میکرد زود جبران میکرد که مبادا من ناراحت باشم خیلی با ملاحظه و خوب بود اما مرد رویاهام نبود نمیتونستم ابراز علاقه کنم کلا علاقه ای هم نداشتم بهش اما تلاش برای علاقه مندیه زوری هم بیفایده بود ...

تا اینکه چند شب پیش توی یک عروسی که رفتیم دلم به سمت یکی خیره موند ... اسمش مهیار بود ظاهر ،اخلاق، برخورد ، شخصیت همه چی همونی بود که تو مرد رویاهام تصور میکردم ... از آشناها بود اما تاحالا ندیده بودمش اسمش رو شنیده بودم و اینکه واقعا پسر خوبیه..... اون شب چه کارا که نکردم به هر بهانه کنارش میرفتم ببینم به هم میاییم یه نه رویا پردازی کردم تا روز بعدش ..فردای اون روز شنیدم که مهیار از نوشین که خیلی نزدیک بهمون خواستگاری کرده دلم با خونه ی آرزوهام خراب شد توی سرم مثل یخ شده بودم

حالا دیگه من موندم و یه مشت رویا با مهیار ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:24  توسط engel  | 

دلم تنگته...

 

نه واست دلتنگم

نه ازت دلگیرم

تک و تنها دارم

از غمت میمیرم

من که خواستم به چشات

عشقم رو هدیه کنم

دارم از پا درمیام

تا بهت تکیه کنم

من که میگم دوستت دارم

هر شب و روز عاشقتم

دیونگی نکن بیا

من که هنوز عاشقتم

حیف لحظه هایی که

پای چشمات سر شد

دل من تنها بود

بی تو تنها تر شد

برو تو ایینه ببین

از خودت چی ساختی

بگو به چه قیمتی

عشق و دور انداختی

من که میگم دوستت دارم

هرشب روز عاشقتم

دیوونگی نکن بیا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:42  توسط engel  | 

همه ی آرزوهایم برای توست

 

وقتی که میخواستم انتخاب رشته کنم تمام سعی خودم رو کردم چیزی رو بخونم تا بتونم کنار تو بودن رو خیلی راحتتر احساس کنم ...

حالا قبول شدم .... یه رشته ای که عاشقانه تر کنارت باشم... اما امروز دیگه تو نیستی که کنارت باشم... اشکالی نداره میگردم و پیدات میکنم .... تو همه ی زندگیم هستی .... دوستت دارم

با عشق درسم رو میخونم تا در کنار تو و امسال تو بهترین لحظه ها رو تجربه کنم

برام دعا کن

دلم برات تنگ شده

برای نگاهت ... چشمان بیگناهت ... حتی دستات و خنده های کودکانت

خیلی وقته که ازت بیخبرم اما ... دوستت دارم

تو رو توی قلبم احساس میکنم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط engel  | 

هرگز یادم نمیره که ::

 

 

میگن :: برای رسیدن به چیزی که تا حالا نداشتی باید کاری رو کنی که تاحالا نکردی .....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:13  توسط engel  | 

ای همه خوبی همه پاکی...

 

 

ای تو بهانه واسه موندن

ای نهایت رسیدن

ای تو خود لحظه ی بودن

تو طلوع صبح خورشید و دمیدن

ای همه خوبی

 همه پاکی

 تو کلام آخر من

ای تو پر وسوسه ی عشق

 تو شدی تمامی زندگی من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:38  توسط engel  | 

فرشته ی من ....

 

سلام

خواستم راجع به نوشته های این وبلاگ که مدتها ست دارم مینویسم بگم

 که برای کیه ؟برای چیه؟

 

میدونید این وبلاگ با وبلاگای دیگه یه جورایی حرفاش فرق میکنه

اما موضوعش مثل بقیه س

موضوعش همون دوست داشتنه

اما آدمش فرق میکنه

عشقش خیلی عجیبه چون با بقیه عشقا فرق میکنه

حسش خیلی زیباست چون با همه زیبایی های دیگه فرق میکنه

میدونی چیه ؟!!

هر کی از عشقش حرف میزنه خیلی ازش مطمئن نیست اما من میگم اطمینانم نسبت بهش فرق میکنه

اون همه هدف زندگیه منه چون با همه هدفای دیگه فرق میکنه

حاضرم همه زندگیم رو بدم که اون شادی واقعی رو تجربه کنه چون شادی اون با همه فرق میکنه

دلم میخواد همیشه کنارش باشم و ببوسمش چون کنار این عشق بودن با بقیه فرق میکنه

وقتی که کنارش هستم انقدر احساس حقیری و شرمندگی دارم اما کنارش خوشحالم چون خندیدن باهاش با بقیه خندینا فرق میکنه

دلم براش تنگ شده این دلتنگی هم با همه دلتنگیا فرق میکنه

وقتی که عکسش رو میبینم و یاد چهره ی معصوم و قشنگش می افتم دلم می خواد گریه کنم

دوستش دارم و براش حاضرم هر کاری کنم چون ارزش هر کاری رو داره

دلم میخواد یه روزی بیاد و ببینه که من از وقتی که دیدمش دوستش داشتم

من زندگی میکنم تا به تنها هدفم که تویی برسم

دوست دارم برای همیشه کنارم باشی تا شاید این اندک آرامش رو با تو تقسیم کنم و تو هم از زندگی من سهمی داشته باشی

دوستت دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:5  توسط engel  | 

rain...

 

 

 

به نگاه ساده ی باران خیره شدم

قطره هایش خنده کنان به روی گونه هایم میلغزید

آرامش سکوت باران به سکوتم واداشت

و مرا تا ته دریای شجاعت میبرد

دل پر درد و غریبم را برد

به در خانه ی اشک و لبخند سپرد

گرچه در ظاهر به لبم خنده نشست

اما این زخم دل عاشقم رو به دست بی صدایی گریه های شب سپرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:41  توسط engel  | 

this is my flower

 

 

flower

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:29  توسط engel  |